شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. او برای گذران وقت به كتابفروشی فرودگاه رفت و كتابی گرفت و سپس، پاکتی كلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.
او غرق مطالعه ی كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستی اش شد كه بی هیچ شرم و حیایی، یکی دو تا از كلوچه های پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی، مسئله را نادیده گرفت. زن به مطالعه ی كتاب و خوردن هر از گاهی كلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد. در همین حال دزد بی چشم و روی كلوچه؛ پاكت او را خالی كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را كبود كرده بودم!
» برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید..
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، | گردآوری: بیاتونت
در دل اندیشید: علی رغم اینكه كمی می ترسد به طرز ترسناكی كنترلی بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرصها رفت. شكاف كوچكی كه با تیغ روی دستش ایجاد كرده بود، هنوز می سوخت و انگار با این سوزش مدام به او یادآوری می كرد كه این بار باید راه بهتری بیابد و همه جوانب را بسنجد.
نه ... این دفعه اشتباه نمی كرد. قرص از هر چیز دیگری بهتر بود. جعبه را روی میز خالی كرد. اطمینان داشت كه می تواند در بین آنها چند بسته قرص خواب پیدا كند. بیست یا سی قرص خواب آور خیلی راحت می توانست او را به یك خواب ابدی ببرد.
برای مشاهده ی بقیه ی داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید .
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، | گردآوری: بیاتونت
طبقه بندی: داستان کوتاه، | گردآوری: بیاتونت
بعد از مدتها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس میکردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت . چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن . اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی ، چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ، آرام زمزمه میکردی :
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس
دستم را باز کردم ، تیغ در دستانم برقی زد . لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود . آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم میلرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام میکردم . تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج شد دستهایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی . لحظه های آخر بود در کنار تو و در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه میکردی ...
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشمهایم را به روی همه ی تنهایی ها بستم . بدنم یخ زده بود سرمای ناگهانی بدنم تو را به خود آورد . چشمانم را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک باقی مانده است ...

طبقه بندی: داستان کوتاه، | گردآوری: بیاتونت
تبلیغات 